زمانی برای خود ستایی - تراب حق شناس
در مونتریال چه اتفاقی افتاد
ظاهرا پیداست آنچه در مونتریال گذشت در حد یک اتفاق ساد نبود بلکه از آندسته از رویداد ها بود که مستقیم بسراغ تابوها رفت ، باز معلوم است وقتی ندانسته و ناشیانه افرادی تلاش کنند تابویی را بشکنند آنچه شکسته می شود همان است که قرار بود گرامی بدارندش ، بیچاره تراب که این وسط خود را قربانی مونتریالی ها کرد، اتحاد چپ ایرانیان و تعدادی دیگر که اساسا نه اتحاد هستند نه چپ قرار گذاشته بودند که تراب را جهت منافع خود شهید کنند که خوشبختانه اینکار را بنحو مطلوب انجام دادند ، البته ناگفته نماند آنچه بر پا داشتند نکو داشت نبود در واقع ، منافع داشت بود در این موفق نشدند ، معامله گرانی که همانند بقال هایی که تی وی خود را تا حد حجره اداره می کنند قرار بود فراتر از سناگویی برای بقالی خود رفتار و گفتار کنند ، مطمئنا نه !
این نوشته در سایت اندیشه و پیکار به همین مناسبت منتشر شده است ، دوستان مونت ریالی بهتر است به این نوشته نظری بیفکنند ، خواندنش بد نیست
باید اشاره شود بجای این نکو داشت ها از حق پناهندگی جابر کلیبی که بغل گوش شماست و به بهانه های درست و غلطی که وجود دارد از این حق شما حاضر نیستید کوچکترین حمایتی کنید ، ابتدا اگر قرار است چیزی را بشکنید همین رفتار بچه گانه در ارتباط با موضوع پناهندگی است، بهترین کار نکویی که قرار است شما از عهده آن بر آیید همین است نه بیشتر!
نقدی که در سایت اندیشه و پیکار آمده است
مسیر گلوله ای که به پای خود شليك كرديم
نویسنده: حبیب ساعی چهارشنبه ، ۲۱ اسفند ۱۳۹۲؛ ۱۲ مارس ۲۰۱۴
توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ
(مرورى انتقادى بر جلسه بزرگداشت تراب حق شناس - ٢٢ فوريه ٢٠١٤ کانادا)
مراسم بزرگداشت- نكوداشت- آفرين- مرحبا تراب حق شناس ، توسط کمیته یادمان و اتحاد چپ ایرانیان در خارج از کشور برگزار شد. برخی از رفقا و نزدیکان اندیشه و پیکار نیز عليرغم مخالفت جدی برخی دیگر، از این مراسم پشتیبانی کرده و در آن شرکت کردند. ما از صميم قلب از اين امر و عواقبى كه به پى خواهد داشت متأسفیم. اين نشان داد كه نه تنها بخشى از دوستان و طرفداران جنبش چپ و پیکار، علیرغم بهترین نیات و عواطف، درک نمی کنند كه به نقد کشیدن سنت چه ملزومات و قوانينى دارد بلكه كسى مثل رفيق تراب هم با اينهمه تجربه به بهانه "ادامه فعالیت" و"مبارزه" برگزاری این مراسم را پذیرفت و در سکوتی رضایت آمیز اجازه داد ارزشهايى به اين والايى و اهميت - يعنى بزرگداشت از مبارزين و شهداء جنبش كمونيستى و لحظات اوج مبارزه طبقاتى، اينطور لوث و آلوده گردد و مهمتر از آن خود را ملعبه این نمایش شرم آور و بی مورد كرد.
بايد سراسر اين نوار ويدئو/ صوتى را گوش داد تا به عمق پوچى، سانتيمانتاليسم افراطى (و بى مورد نسبت به يك مبارز كمونيست) ، بى مايگى نظرى، غلوپردازى شاخدار و شخصيت سازى و در يك كلام اومانيسم بندتنبانى جلسه پى برد.
اميدواریم اين انتقاد، بى احترامى به رفيق تراب یا به برگزارکننندگان این مراسم تلقى نگردد كه ما همواره ، صريحا و به دفعات تذکر دادیم كه چنين بزرگداشتى - مگر براى كسانى كه نمى خواهند واقعيت چيزها را ببينند و عطش فعالیت و مبارزه به هر قیمت، پرده تاریکی بر قضاوت آنان کشیده - نمى تواند مگر يك آبروريزى بزرگ چيز ديگرى باشد.
دوستان الحق سنت شكنى كردند و باز هم خواهند كرد. وعده "تكرار" اين نوع جلسات را به وفور دادند. دوستانى كه تا کنون در برخورد به سنن و رسوم از خود هیچ نقدی تولید نکرده اند و مثل همه ما که در چنگال شکلبندیهای سرمایه داری فشرده شده ایم و آداب زندگى روزمره، روابط زن و مرد ، مناسبات شغلی، خانوادگى و زناشويى منتج از آنرا زندگی می کنیم و مهمتر از همه در عقايد، نظريات و جهان بينى سنتى غرقیم، ناگهان سنت شكن مى شوند و بدون آن كه به استدلال و چرايى نهفته در پس سنن كوچكترين توجهى مبذول دارند، نوآورى مى كنند. براستی چرا؟
"براى آن كه به آنان بگويىم دوستشان داريم". (از گفتار رئيس جلسه)
تمام مقدمه چينى ها و استدلال هاى سطحی در زمينه رد "مرده پرستى" به مبتذل ترين شكل زنده پرستى یعنی کیش شخصیت ختم شد. اگر اين رسم رايج گردد و در بهترين حالت، مفهوم بزرگداشت به يك جلسه ضيافت و مهمانى (شعر، موسيقى، شام، آواز ...) تقليل مى يابد و اگر اين رفقا آنچنان كه برنامه دارند به "تكرار" اين جلسات و برگزاری "یک سلسله برنامه های تجلیل" همت گمارند، هر هفته ضیافتی خواهيم داشت و تمام رؤساء كميته مركزى و كادرهاى گروهها و سازمانها رژه خواهند رفت.
بامزه اينست كه اولین سخنران (اتحاد چپ ایرانیان – کمیته یادمان) خود مى گويد:
"اگر از ما بپرسند چرا اولين برنامه سنت شكنانه تقدير از زندگان و سرمايه هاى [!] جنبش كمونيستى را به ت ح اختصاص داديم، [پاسخ مى دهيم] دليل خاصى نداريم". سپس اضافه مى كند: "اگر كس ديگرى هم بود باز اين سئوال مطرح مى شد".
مى بينيد به كجا رسيده ايم؟ مهم نيست كه چه كسى باشد، مهم اينست كه اين دوستان برنامه اى سنت شكنانه برگزار كنند كه به عنوان يك كميته نوآور معروفيتى بيابند. كافى است در ليست "آدم هاى خوب" "که دوستشان داریم" يكى را راضى كنيم. و حتما كانديدا ها هم كم نيستند، لابد فراوان در رهبرى سازمانها نشسته و مشغول نگارش بزرگداشت خود هستند.
اين رفقا نمى فهمند كه بزرگداشت به چه معناست.
كارل كروس نويسنده و روزنامه نگار اتريشى كه بنيانگذار نقد رسانه ها بود مى گفت: "فساد و انحطاط از زبان آغاز مى كند".
در باب مفهوم بزرگداشت و اتیک کمونیستی و آنچه در پس این مفاهیم وجود دارد، مسلماً می توان بسیار تعمق کرد. ما در اینجا فقط به چند نکته بدیهی اشاره می کنیم:
- بزرگداشت براى يك كمونيست معنايى ندارد. يك كمونيست هرگز در جستجوى امتياز يا افتخارى فردى نيست. او از جمع مايه مى گيرد و عنصرى از يك كليت ارگانيك است. در عالم هنر و فرهنگ ممکن است از اثر خاص کسی تجلیل کرد، اما اینکار در عالم مبارزین سیاسی بی معناست چرا که آنها "قاعدتاً" از ابتدا با انگیزه های والاتری وارد فعالیت می شوند که نه تنها هدف فردی خاصی (مثل جاه و مقام و شهرت و ثروت) تعقیب نمی کنند که بالعکس از چنین بیان افتخاراتی گریزان بوده و آن را تقبیح می کنند. جامعه کسانی که قدرشناس زحمات ایشان هستند، به همین خاطر پس از درگذشت وی ، احیاناً، احترامش را رعایت کرده یادش را گرامی می دارند ، آنهم با شرایطی خاص و اتفاقاً بر اساس همان سنتهایی که در این بزرگداشت مورد مذمت است. يك كمونيست هرگونه فخرفروشى را تقبيح مى كند. اينكه رفيق بهرام قدیمی همين مفهوم را در متن سخنرانى اش بگذارد، چيزى از صحت آن نمی کاهد و واقعا بايد خود را به كوچه على چپ زد تا ظاهرا نفهميد كه نمى توان از كسى بزرگداشت برگزار كرد و در عين حال مدعی بود كه اين در واقع دفاع از مبارزات زحمتكشان است! و گستاخى را تا جايى برد كه رابطه فرد مزبور با جنبش انقلابى را موازى رابطه ليساگاره يا لوييز ميشل با كمون پاريس قرار داد. رفقائى كه اين مراسم را برگزار كردند از يك كمونيست بزرگداشت نكردند بلكه او را از كمونيسم جدا كرده و به سطح یک "شخصیت رسانه ای" تقلیل دادند.
- بزرگداشت در اساس يك تأمل تاريخي است. پيش شرط آن قضاوت تاريخ است، فاصله گيرى متين از روزمره گى بلاواسطه و نه سنت شكنى چند هوادار یا طرفدار كه مى خواهند از اين سبيل، در عین بیان عواطف و احساساتشان ـ که کاملاً محترم است- تشکل خود را با یک نوآوری متمایز سازند. امروز ممكن است از سياهكل تجليل شود چرا كه براى عده اى تندپيچى تاريخى محسوب مى گردد. اما خود ما بواسطه نقد مشى چريكى چندان طرف دار چنين كارى نيستيم. يعنى حتى پس از چند دهه هنوز قضاوت محكم تاريخى ميسر نيست. برعكس در برخورد به مانيفست، كمون پاريس، ... تاريخ حكم خود را صادر كرده است. بايداجازه داد تاريخ، با فاصله گيرى، با بررسى نتايج و عواقب ... به قضاوت بنشيند. باید اجازه داد تا در پرتو تاریخ که چیزی جز سیرورت مبارزه طبقات نیست، یک جنبش مشخص و اعضای آن به محک بخوردند، امواج ارتعاش اعمال و صدایشان در فضای تاریخِ در حال نگارش به طنین آید تا بتوان ویژه گی گفتار و کردار آنان را در بستر این تاریخ، جدا از تعارفات و روی دربایستی ها، جدا از رقابت ها و تنگ نظری ها، جدا از اغراق ها و پرده پوشی ها، در یک کلام جدا از ملاحظات زمینی و روزمره گی سیاسی به قضاوت نشست. فقط به این قیمت بزرگداشت پژواک قضاوت تاریخ است.
- بزرگداشت بايد مربوط به يك نقطه عطف تاريخى باشد يا دستاوردى مهم و تاريخى و نه تجليل از مشتى صفت هاى فردى، آنهم در حضور كسى كه موضوع اين ستايش است.
ویتگنشتاین در جایی می گفت پس از مرگ یک نفر، درست مثل زمانیکه گوشه های یک عکس را گِرد می بُریم، تمام ناصافی ها و پستی بلندیهای حاشیه آنرا صاف میکنیم، در خاطره مان نیز با او همینکار را انجام می دهیم.
تمام تضادها و پیچیده گیهای یک فرد، گزینشهای گاه ظاهراً متناقض اورا که دقیقا غنای شخصیت او را می سازد صاف و موزون می کنیم و او را به ضرب یک نُرم و الگوی مرسوم می سنجیم. قضاوت تاریخ را سد میکنیم تا او را در قالبی که مرسوم است فرو کنیم. زندگی سرشاری را که هنوز در واقعیت جاری است و طنینش چه بسا بسیار دورتر رود، به زور در بطری "فردی که دوست داریم" حبس می کنیم.
به همین خاطر چنین بزرگداشتی بدون یک چشم انداز تاریخی نمی تواند چیزی باشد مگر برشماری برخی از صفات فردی که فی نفسه ارزش خاصی ندارند. هر صفتی در مقابل عکس آن می آید و این بُعد و چشم انداز تاریخی است که به ما می گوید فلان صفت در یک مقطع تاریخی واقعاً چه بوده است. آیا وفاداری در یک مقطع تاریخی محافظه کاری بوده است یا پایمردی. آیا شهامت و کارآمد داشتن به نفع جنبش انقلابی بوده است یا برعکس بدترین نوع سازمان شکنی؟ آیا تردید وعدم قاطعیت از تزلزل بوده است یا تأمل؟ آیا فلان صفت فردی در خدمت یک پروسه بالنده بوده است یا نافی آن؟ بماند که هر قضاوت دو لبه دارد و بنا به شرایط، هر کنش را میتوان به مفهوم مثبت یا منفی آن نامید. ... چه کسی امروز در شرایط پاسخ گویی به این سئوالات است؟
با تحمیل چنین بزرگداشتی در واقع رفقا امکان طنین یافتن ارزشها و گفتار و پراتیک یک رفیق کمونیست را به نحوی مصنوعی و با نوعی سیاسی گری مبتذل که در نخ منافع فوری است مسدود کرده آنرا لوث می کنند. آنان امکان یک قضاوت درخور و متین را ورای عواطف و احساسات لحظه ای و ملاحظات سیاسی فوری مغشوش می سازند.
زمانیکه در غیاب چشم انداز تاریخی، کل حیات و ویژگیهای یک فرد را به چند صفت عام وخالص تقلیل دهیم از او چه میماند مگر همان انساندوستی پَک و پَهنی که همیشه رفیق تراب علیه ریشه ها و "عطر" بورژوایی آن می شورید؟ این درسی است در زمینه آنکه چطور می توان با چند مجیزه گوییِ شخصیتی پرونده یک کمونیست را به قیمتی نازل مختومه اعلام کرد.
باید از برگزار کنندگان و همینطور رفيق تراب پرسید: چرا رفقا و دوستانی را که به شخص شما و مبارزات شما احترام می گذارند در شرایطی قرار دادید که چاره ای نداشته باشند مگر آنکه (مضمون آن هر چه باشد) در حضور شما به تمجید وگاهاً به بزرگ جلوه دادن و غلو از شخخصیت شما کشیده شوند. در حضور یک فرد آیا می توان حتی از یک تجلیل صادقانه از او سخن گفت که از هزار حساب کتاب زمینی و حقیر، از هزار بده بستان سرمایه های سمبولیک (بقول بوردیو) مبرا باشد؟ آن دوستان و رفقا چه می توانستند بکنند مگر آنکه بیایند و بگویند چرا و چگونه با این رفیق شخصاً رابطه دارند یا داشته اند و او به چه صفات درخشانی مزین است.
با اين تفاصيل انتظار داشتيد اين بزرگداشت چه از كار در آيد؟
بيست نفر آدم، پس از كلى سر و صدا روى انترنت جمع مى شوند. اگر مجريان برنامه و سخنگويان و همراهانشان را هم بشماريم از سى و چند نفر تجاوز نمى كنند. رفیقی (سيامك) در اواخر برنامه مى گويد: "اين برنامه حقيرانه است. سى نفريم. اما طوفانى در دلمان است". (مگر در دلشان باشد، در واقعيت كه نيست)
هر كس مى آيد و مى گويد چقدر "تراب" را دوست دارد و چقدر او را مى شناسد.
رفيق بهرام قدیمی از "من ديگر" ش سخن مى گويد كه در رويا ناگهان او را وسط معركه مبارزه قوم موهاك در ١٩٩٠با پليس كانادا مى افكند. دعوا بر سر ساختن يك گلف لوكس روى قبرستان بوميان است. چه كارزار مهيبى! تو گويى جنگ اعراب و اسرائيل است و قهرمان خسته مان در اين ميان! بعد به ضرب يك ديالكتيك محير العقول و به این عنوان که "پیوستار فرد و جممع را نمی توان از هم تفکیک کرد"، در اوج احساسات ، رفیق تراب را همراه با ليساگاره و لوييز ميشل و ... و در كنار بنيانگذاران شهيد مجاهدين مى آورد.
رفيق عزيز شيرين كه البته خوش مى خواند و خواند ، نام رفیق را تکراركنان از ملاقات اول و "مرد خوش تيپ" و "نگاه نافذ او" سخن گفت و "دل نوشته هاى خويش" را كه براى او خوانده بود به جمع ارائه كرد.
بعد نوبت به رفيق محمود رسيد كه جمله بدبخت برشت را به تعبیری غلط و واژگونه ( گالیله شخصیت اصلی نمایشنامه برشت با همین عنوان در خطاب به یکی از شاگردانش آندره آ که می گوید " بدبخت ملتی که قهرمان ندارد" پاسخ می دهد: "بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد". رفیق ما جمله آندره آ را از قول برشت تصدیق می کند و نه پاسخ گالیله را) ارائه می دهد. رفيق محمود در هيجان تقسيم افتخارات نتوانست حداقل متانت و تواضع را حفظ كرده و در حین ستایش از پایمردی رفیق، از "كمكهايى كه اخيراً " به رفيق تراب كرده سخنى نگويد.
با اين حساب رفقای دیگری هستند که لابد بايد يك دائره المعارف مرتكب شوند.
جان كلام: هر كس از حساب بزرگداشت رفيق كبير "كه ستاره اى از كهكشان پر شهاب مبارزان عاشق است" (اتحاد چپ سوسیالیستی خارج)، سهم كوچك بزرگداشت از خويش را برگرفت و با "اسطوره" اى كه ايشان است پيوند خورد.
بدین سان هرکس از خلال بزرگداشت رفیق، مدال افتخاری به خود یا گروهش داد.
چه بايد گفت رفيق؟
اين است "لبيك توده ها" به مبارزات چند دهه مجاهدین و پیکار؟
واى كه كجاست اصالت و حجب كلام
كجاست نجابت و حيا
كجاست فروتنى و تواضع
كجاست صداقت و افتادگى مجاهدين اوليه؟
اتیک کمونیسم که هیچ!
دست آخر هم دوستی که چندان پایبند تشریفات و تعارف نیست (مسعود) مى آيد و وحدت و یکدلی احساساتی جلسه را می آشوبد و به پيكار و پيكاريها و رهبری سازمانها كه "مسئوليت پذير" نيستند و "خواهان اعدام بیشتر بودند" [!] و "خشونت و زشت ترين زبانها را وارد جامعه كردند" انتقاد می کند و اينكه "آقاى تراب هم مسئوليت نمى پذيرد" ... طورى كه رئيس جلسه مجبور مى شود بگويد:
" آقا، بزرگداشت كه جاى اين حرفها نيست !"
خير رفقا! جاى بزرگداشت اينجا نيست!
حبیب ساعی
از تحریریه اندیشه و پیکار
4 مارس 2014
لینک
http://peykarandeesh.org/free/863-nekodashtetorab.html
http://youtu.be/-TSelYs7c2U
«باید اشاره شود بجای این نکو داشت ها از حق پناهندگی جابر کلیبی که بغل گوش شماست و به بهانه های درست و غلطی که وجود دارد از این حق شما حاضر نیستید کوچکترین حمایتی کنید ، ابتدا اگر قرار است چیزی را بشکنید همین رفتار بچه گانه در ارتباط با موضوع پناهندگی است، بهترین کار نکویی که قرار است شما از عهده آن بر آیید همین است نه بیشتر!»
دقیقا به نکته ظریفی اشاره کرده اید.... که این مدعیان ازادی بشریت تحت اسثمار و ستم...اساسا پشت رفیق جابر کلیبی را خالی کردند و دقیقا اعلام کرده اند که رفیق جابر کلیبی باید مونترال را ترک کند! و حتی یکی از این افراد به جابر کلیبی حمله کرده است تا او را بزند! در حقیقت این متحدین مهره امپریالیستی اقای پیام اخوان به شیوه و سیاق اخوانها در همکاری با دولت امپریالیستی کانادا خواهان اخراج رفیق جابر کلیبی می باشند.... و شوربختانه سایت اندیشه و پیکار مانند تمامی جریاناتی مدعی کمونیسم حاضر به انتشار دادن متن دادخواهی جابر برای همیاری با او در محکوم کردن اخراج غیر قانونیش نشد.
من با تمامی احترامی که برای مبارزات گذشته رفیق تراب حق شناس قائلم اما معتقدم ایشان سالهاست که ازادی بیان کمونیست های انقلابی را زیر پا گذاشته اند و با انتشار دادن نشریات و نوشته های رویزیونیسمی و شبه تروتسکیسم در سایت اندیشه و پیکار یک خطای جدی مرتکب شده اند، و این نشان دهنده ی افق ناصحیح غیر کمونیسمی می باشد که ایشان به آن آلوده گشته اند
وقتی که زرد کردم
وقتی که زرد کردم
برگی از تاریخ سازمان جاسوسی و اطلاعاتی اکثريت
بر گرفته از خاطرات فرخ نگهدار
بما زنگ زدند زنگ معمولی نبود کشششششش دار بود ، من آنجا نبودم که
بشنوم ،شرکای من بودند همان هایی که سر احمد غلامیان را زیر آب کردند تا ما قادر
شویم هر بلایی خواستیم بر سر سازمان بیاوریم، بگذریم ...
مهدی که من به ایشان خیلی ارادت دارم با بهروز خلیق که آن موقع زیر بلیط من بود بسراغم آمدند و گفتند از دادستانی تلفن کشششششش دار زده اند که باید او را بدهید و چیز های دیگر.......؟ ،بعد از شنیدن سرم گیج رفت، یکهو از زیرنا ف-بند کم است یکپارچه تمام امعاء و احشاء و هر چه در آنجا داشتیم و نداشتیم قلمبی ریخت ،بهروز که همیشه بمن ارادت داشته است آنرا پاک کرد و بصورت پف کرده اش مالید تا در آینده به برنامه ما مزینش کند که کرد.
اما برگردم به خود ماجرای تلفن کششش دار
ما رفتیم در جلسه کمیته مرکزی ، نشستیم و بر رسی کردیم و زیر کرسی باهاش ور رفتیم که باید چه بکنیم ، تا دم دمای صبح بوقت کله پاچه فروش سر گذر، هی گپ زدیم و گپ زدیم این ور آن ورش کردیم هر چه کردیم کار زیادی نکردیم کمی حوصله ام سر رفته بود و کمی هم عصبی شده بودم ، زدم توی سر فتاپور الدنگ که داشت دست توی دماغش می کرد حالم بهم خورده بود آخر قرارمان این بود که برویم کله پاچه بخوریم با آنچه او داشت از آنجا استخراج می کرد که نمی شد رفت و کله زد.
سر انجام همه به نتیجه واحد رسیدیم قرار گذاشتیم که سر رضا غبرایی را به باد دهیم ، خلاصه کنم فردای آنروز ما قید همه چیز را زدیم حتی سیصد و چهار صد هزار هوادار سازمان را که دلشان را به ما خوش کرده بودند ، آخر نمی شد آنموقع مقابل خمینی ما حرفی بزنیم ،یا خدای ناکرده قد علم کنیم بهر حال فردا که شد من رفتم خانه پدری که از پدر بخواهم با من به دادستانی بیاید راستش را بخواهید هیچ وقت در خود این را سراغ نداشتم که تنهایی جایی بروم بهتر گفته باشم اساسا دل اینجور کارها را نداشتم ، یادم می آید زمانی که دوازده ساله بودم مرا برای اولین بار شب تنها خواباندند از ترس در خودم شاشیدم ،من اینجوری بار آمدم
مهدی که من به ایشان خیلی ارادت دارم با بهروز خلیق که آن موقع زیر بلیط من بود بسراغم آمدند و گفتند از دادستانی تلفن کشششششش دار زده اند که باید او را بدهید و چیز های دیگر.......؟ ،بعد از شنیدن سرم گیج رفت، یکهو از زیرنا ف-بند کم است یکپارچه تمام امعاء و احشاء و هر چه در آنجا داشتیم و نداشتیم قلمبی ریخت ،بهروز که همیشه بمن ارادت داشته است آنرا پاک کرد و بصورت پف کرده اش مالید تا در آینده به برنامه ما مزینش کند که کرد.
اما برگردم به خود ماجرای تلفن کششش دار
ما رفتیم در جلسه کمیته مرکزی ، نشستیم و بر رسی کردیم و زیر کرسی باهاش ور رفتیم که باید چه بکنیم ، تا دم دمای صبح بوقت کله پاچه فروش سر گذر، هی گپ زدیم و گپ زدیم این ور آن ورش کردیم هر چه کردیم کار زیادی نکردیم کمی حوصله ام سر رفته بود و کمی هم عصبی شده بودم ، زدم توی سر فتاپور الدنگ که داشت دست توی دماغش می کرد حالم بهم خورده بود آخر قرارمان این بود که برویم کله پاچه بخوریم با آنچه او داشت از آنجا استخراج می کرد که نمی شد رفت و کله زد.
سر انجام همه به نتیجه واحد رسیدیم قرار گذاشتیم که سر رضا غبرایی را به باد دهیم ، خلاصه کنم فردای آنروز ما قید همه چیز را زدیم حتی سیصد و چهار صد هزار هوادار سازمان را که دلشان را به ما خوش کرده بودند ، آخر نمی شد آنموقع مقابل خمینی ما حرفی بزنیم ،یا خدای ناکرده قد علم کنیم بهر حال فردا که شد من رفتم خانه پدری که از پدر بخواهم با من به دادستانی بیاید راستش را بخواهید هیچ وقت در خود این را سراغ نداشتم که تنهایی جایی بروم بهتر گفته باشم اساسا دل اینجور کارها را نداشتم ، یادم می آید زمانی که دوازده ساله بودم مرا برای اولین بار شب تنها خواباندند از ترس در خودم شاشیدم ،من اینجوری بار آمدم
اما آن صبح ، همان صبح لعتتی که می خواستم با پدر روانه شوم ، دلم شور
می زد از پایین التهاب داشتم ، آسمان داشت روی سرم می بارید من هم داشتم بدون
اراده در خود ..... می.......یکباره پدر را دیدم نگاهی به حاجی کردم ، او هم بمن
نگاه کرد فهمید که من در خودم ر....م ، دلش سوخت همراه من شد ماشین را روشن کرد من
که دیگر نمی توانستم روشن شوم ،مامانم مرا برداشت و کنار پدرم نشاند، او بمن نگاهی
کرد و گفت نترس خدا همراه ماست پسرم ! بعد من و حاجی راه افتادیم در میان راه زیر
لب چیزهایی می گفت که بیشتر حالت دعا داشت ،چیز عجیبی برایم نبود ،پدرم اینجوری
بود ،همیشه زیر لب ذکر می گفت من به این چیزها عادت داشتم و برایم خوش آیند بود در
چنین لحظاتی خب انسان باید به کجا پناه برد به مشتی هوادار !؟
به افرادی نظیر بهروز خلیق ، کشتگر ، مهدی فتاپور به کی ؟
پدر ماشین را پارک کرد من برایم ممکن نبود که پارک شوم دلم نمی خواست بیرون شوم پدر دستم را گرفت و بیرون کشید ، خودش جلو افتاد من عقب از پشت یواشکی به جلو نگاه کردم ساختمان دهشتناکی روبرویم دهان باز گشوده بود ، من همینکه آنرا دیدم باز در خود ر...م . پدرم بروی خودش نیاورد اما مطمئنم استشمامش کرد
وارد ساختمان شدیم ، فردی که جلو ما آمد مسن بنظر می رسید ریش سپید و سیاهی داشت کمی عبوس و کمی هم لهجه داشت ،تا پدرم را دید خیلی سریع شناخت و گفت حاج نگهدار اینجا کجا و شما کجا ....
روبوسی و از این چیزها بین پدرم و آن دربان گذشت فهمیدیم که دوست قدیمی پدرمان است و آبدارچی دادستانی !
خیلی خوشحال شدیم که در دادستانی پارتی پیدا کرده ایم ، بعد از خوش و بش او به پدر گفت حاج آقا نگران فرخ نباش ، اینجا منتظر باش با خودم برش می گردانم ،نگرانی به خودت راه نده ، این را که من شنیدم قند توی دلم آب شد.
من و او براه افتادیم از این کریدور به آن کریدور از این پله به آن پله ،سر انجام به اطاقی رسیدیم ، آنجا پشت درب ایستادیم ، او بمن گفت همینجا منتظر باش خودش بدرون رفت دقایق سختی بود تنها پشت آن درب بی روح ،آن چند دقیقه جانم به لبم رسید باز در خود ریدم ،رنگم پریده بود هر کاری کردم که جلوی لرزیدن زانوهایم را بگیرم نشد که نشد ، درب دهان گشود و مرا در خود فرو برد ، متوجه شدم که در جلو میزش قرار گرفته ام سرم را از ترس بلند نکردم ،فضای سرد و عجیبی بود عجیب تر آنکه آنطرف میز یکی از افراد قدرتمند جمهوری اسلامی نشسته بود
حاج آقا موسوی بعد از یکی دو دقیقه که من آنجا پشت میز خشکم زده بود خطاب بمن گفت بفرمایید بنشینید آقای نگهدار
من هم آرام نشستم صندلی که رویش قرار گرفتم کمی جیر جیر می کرد نمی دانم چرا شاید مرا شناخته بود
دادستان رو بمن کرد و با لهجه بمن گفت نگران نباش ما در یک جبهه هستیم ، باید با هم بهتر بتوانیم گفتگو کنیم و از حال یدیگر بیشتر بدانیم ، در همین موقع کاغذی را جلو من روی میز پرت کرد و گفت خب آقای نگهدار حالا نشان بده که تا چه میزان بما اعتماد داری نام چند نفر روی این کاغذ نوشته شده است شما فقط یک دایره دور آن نامی که آن مقاله را نوشته بود بکش
خود کاری هم بمن داد نمی دانم چرا رنگش قرمز بود ،شاید خود کار دیگری در آنموقع نداشتند ، من سیاه را ترجیح می دادم ، البته چیزی نگفتم که چرا باید قرمز باشد .سیاه نباشد ، من هم با همان قرمز بر رویش کشیدم زیاد توجه نکردم آن اسم را بعدا فهمیدم که رضا بود آن روزها اینجوری بود بعدا ما می فهمیدیم چه گوهی خوردیم ،بعد از اینکه من رضا را قربانی کردم ،حاج آقا بمن گفت مرحبا فرخ
اینجوری شد که ما اینجوری شدیم و اینجوری شدن شد برنامه ما
به افرادی نظیر بهروز خلیق ، کشتگر ، مهدی فتاپور به کی ؟
پدر ماشین را پارک کرد من برایم ممکن نبود که پارک شوم دلم نمی خواست بیرون شوم پدر دستم را گرفت و بیرون کشید ، خودش جلو افتاد من عقب از پشت یواشکی به جلو نگاه کردم ساختمان دهشتناکی روبرویم دهان باز گشوده بود ، من همینکه آنرا دیدم باز در خود ر...م . پدرم بروی خودش نیاورد اما مطمئنم استشمامش کرد
وارد ساختمان شدیم ، فردی که جلو ما آمد مسن بنظر می رسید ریش سپید و سیاهی داشت کمی عبوس و کمی هم لهجه داشت ،تا پدرم را دید خیلی سریع شناخت و گفت حاج نگهدار اینجا کجا و شما کجا ....
روبوسی و از این چیزها بین پدرم و آن دربان گذشت فهمیدیم که دوست قدیمی پدرمان است و آبدارچی دادستانی !
خیلی خوشحال شدیم که در دادستانی پارتی پیدا کرده ایم ، بعد از خوش و بش او به پدر گفت حاج آقا نگران فرخ نباش ، اینجا منتظر باش با خودم برش می گردانم ،نگرانی به خودت راه نده ، این را که من شنیدم قند توی دلم آب شد.
من و او براه افتادیم از این کریدور به آن کریدور از این پله به آن پله ،سر انجام به اطاقی رسیدیم ، آنجا پشت درب ایستادیم ، او بمن گفت همینجا منتظر باش خودش بدرون رفت دقایق سختی بود تنها پشت آن درب بی روح ،آن چند دقیقه جانم به لبم رسید باز در خود ریدم ،رنگم پریده بود هر کاری کردم که جلوی لرزیدن زانوهایم را بگیرم نشد که نشد ، درب دهان گشود و مرا در خود فرو برد ، متوجه شدم که در جلو میزش قرار گرفته ام سرم را از ترس بلند نکردم ،فضای سرد و عجیبی بود عجیب تر آنکه آنطرف میز یکی از افراد قدرتمند جمهوری اسلامی نشسته بود
حاج آقا موسوی بعد از یکی دو دقیقه که من آنجا پشت میز خشکم زده بود خطاب بمن گفت بفرمایید بنشینید آقای نگهدار
من هم آرام نشستم صندلی که رویش قرار گرفتم کمی جیر جیر می کرد نمی دانم چرا شاید مرا شناخته بود
دادستان رو بمن کرد و با لهجه بمن گفت نگران نباش ما در یک جبهه هستیم ، باید با هم بهتر بتوانیم گفتگو کنیم و از حال یدیگر بیشتر بدانیم ، در همین موقع کاغذی را جلو من روی میز پرت کرد و گفت خب آقای نگهدار حالا نشان بده که تا چه میزان بما اعتماد داری نام چند نفر روی این کاغذ نوشته شده است شما فقط یک دایره دور آن نامی که آن مقاله را نوشته بود بکش
خود کاری هم بمن داد نمی دانم چرا رنگش قرمز بود ،شاید خود کار دیگری در آنموقع نداشتند ، من سیاه را ترجیح می دادم ، البته چیزی نگفتم که چرا باید قرمز باشد .سیاه نباشد ، من هم با همان قرمز بر رویش کشیدم زیاد توجه نکردم آن اسم را بعدا فهمیدم که رضا بود آن روزها اینجوری بود بعدا ما می فهمیدیم چه گوهی خوردیم ،بعد از اینکه من رضا را قربانی کردم ،حاج آقا بمن گفت مرحبا فرخ
اینجوری شد که ما اینجوری شدیم و اینجوری شدن شد برنامه ما
هم خوابه
اقلیت حرف می زند
اما چند پهلو
“مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه، چه رهبر”
دو کیلو متر دیگر از راه
هنوز مانده ، بهتر است بگوییم از شب مانده دو دانگی !
تجمع اعتراضی در فرانکفورت
را یا باید به فال نیک گرفت یا باید فاتحه اقلیت را پیش از آن دو دانگ بجا مانده،
خواند و خواند و خواند
اطلاعیه و فراخوان اقلیت
شامل چند بخش است ، هر بخشی بی قواره در کنار آن دیگر بخشها بگونه ای چیده شده است
که
دم را به تله ندهد ،اما این شدنی نیست وقتی پای
حزب کمونیست کارگری در میان باشد
در این فراخوان اقلیت تلاش
می کند که نشان دهد هنوز دارای همان یال و کوپال است وقتی در ابتدای فراخوان بگونه
ای عنوان می کند که ظاهرا اقلیت بتنهایی فراخوانی داده است و تعدادی هم به این
فراخوان پاسخ داده و در آن شرکت کرده اند ، ای کاش تمام ماجرا همان باشد که می
گوید، اما کمی پایین تر اشاره می شود که اقلیت آنطور که می گوید تنها نیست با هم
خوابه اش حزب کمونیست کارگری و شرکاء همراه است ، شرکایی که در هر برنامه ای این اواخر یار غار
اقلیت شده اند (البته بنا به ادبیات جدید اقلیت اتفاقی)
اقلیت حرف می زند اما چند
پهلو و بریده بریده ، اقلیت مشق اش را می
نویسد اما یک خط در میان !
اقلیت وارد ایران تریبیونال
می شود اما از در عقب، اقلیت گام بر می دارد اما یک بام و دو هوا !
اقلیت به جنگ دیو می رود اما
با تیر کمان ( در اینجا تیر کمان همان حزب کمونیست کارگری است )
اقلیت شعار می دهد اما محدود
، اقلیت بجنگ شاه و رهبر میرود اما در پوست گردو
در یکی از همین بخش های بی
قواره اقلیت می گوید "در
کنار نمایندگان حزب کمونیست ایران و حزب کمونیست کارگری در فرانکفورت"
باز می گوید " این تجمع که به مناسبت ۲۲ بهمن برگزار شد، دو هدف عمده را دنبال می
کرد "
و در ادامه این هیاهو جایگاه هم خوابه جدیدش را
چنین توضیح می دهد " در وهله ی اول، اعتراض به هر نوع دیکتاتوری و استثماردر
هر لباس و شکلی که از جمله شعارهایی که در این رابطه داده شد " پرسیدنی بسیار
است اما بهمین اکتفا باید کرد آن هر نوع
دیکتاتوری شامل دیکتاتوری پرولتاریا هم می شود، وقتی با هر لباس و شکلی عنوان می
شود ، یا اینکه یار غار اقلیت هم در مبارزه جهت لغو استثمار از همان جایگاهی که
اقلیت حرکت می کند به این موضوع باور دارد یا اینکه این جریان با توجه به پراتیکی
که تا کنون داشته است یار غار همین مناسباتی است که تولید کننده همان شعاری است که
به سرنا کرده است
برای اینکه دوستان اقلیت "به خواب رفته " را از این رویای
انقلابات دو سوتی خارج کنم باید خاطر نشان کرد که اگر شما دوستان به تمام نشریات
وابسته و غیر وابسته این جریان مراجعه کنید امکان ندارد سخنی در ارتباط با سیاهکل
نوشته شده باشد خصوصا اینکه در ماه بهمن که ماه
سیاهکل است قرار داریم ، این یکی امر، دیگر اتفاقی نیست تمام جریانات
بورژوایی دشمنان قسم خورده اندیشه و قهری هستند که سیاهکل بیان آن است ، سیاهکل
پاسخ جنبش کمونیستی نوین ایران به تحقیر، استیصال ، بی عدالتی در کل پاسخ کارگران
و زحمتکشان به همین مناسبات بهره کشی است ، این جریان و هر جریان دیگری که ادعای
کمونیسم را در سر دارد ،نمی تواند اعتقاد به لغواستثمار در ایران داشته باشد اما به
ارزش های بر آمده از سیاهکل بی باور و دشمن آن باشد ، میزان نزدیکی و دوری به همین
ارزش های تولید شده در جنبش سیاهکل مشخصه مرز بین انقلاب و ضد انقلاب در ایران است
در پایان همین اطلاعیه اقلیت سنگ تمام می گذارد
وقتی که خطاب به بدنه خود می گوید ( نگران نباشید یار غار ما آنطور که می گویند
نیست و سیاهکلی شده است) "در این تجمع همچنین از حماسه ی سیاهکل و سازش
ناپذیری، ایثار و فداکاری رفقای سیاهکل یاد شد "
مرسی و سپاسگذاریم که یاد شد ، بهتر بود قبل از
اینکه این یاد صوری را بجا می آوردید جایگاه این حزب را مشخص می کردید
فوریه ۲۰۱۴
Subscribe to:
Posts (Atom)

