وقتی که زرد کردم



وقتی که زرد کردم

برگی از تاریخ سازمان جاسوسی و اطلاعاتی اکثريت

بر گرفته از خاطرات فرخ نگهدار



بما زنگ زدند زنگ معمولی نبود کشششششش دار بود ، من آنجا نبودم که بشنوم ،شرکای من بودند همان هایی که سر احمد غلامیان را زیر آب کردند تا ما قادر شویم هر بلایی خواستیم بر سر سازمان بیاوریم، بگذریم ...
مهدی که من به ایشان خیلی ارادت دارم با بهروز خلیق که آن موقع زیر بلیط من بود بسراغم آمدند و گفتند از دادستانی تلفن کشششششش دار زده اند که باید او را بدهید و چیز های دیگر.......؟ ،بعد از شنیدن سرم گیج رفت، یکهو از زیرنا ف-بند کم است یکپارچه تمام امعاء و احشاء و هر چه در آنجا داشتیم و نداشتیم قلمبی ریخت ،بهروز که همیشه بمن ارادت داشته است آنرا پاک کرد و بصورت پف کرده اش مالید تا در آینده به برنامه ما مزینش کند که کرد.
اما برگردم به خود ماجرای تلفن کششش دار
ما رفتیم در جلسه کمیته مرکزی ، نشستیم و بر رسی کردیم و زیر کرسی باهاش ور رفتیم که باید چه بکنیم ، تا دم دمای صبح بوقت کله پاچه فروش سر گذر، هی گپ زدیم و گپ زدیم این ور آن ورش کردیم هر چه کردیم کار زیادی نکردیم کمی حوصله ام سر رفته بود و کمی هم عصبی شده بودم ، زدم توی سر فتاپور الدنگ که داشت دست توی دماغش می کرد حالم بهم خورده بود آخر قرارمان این بود که برویم کله پاچه بخوریم با آنچه او داشت از آنجا استخراج می کرد که نمی شد رفت و کله زد.
سر انجام همه به نتیجه واحد رسیدیم قرار گذاشتیم که سر رضا غبرایی را به باد دهیم ، خلاصه کنم فردای آنروز ما قید همه چیز را زدیم حتی سیصد و چهار صد هزار هوادار سازمان را که دلشان را به ما خوش کرده بودند ، آخر نمی شد آنموقع مقابل خمینی ما حرفی بزنیم ،یا خدای ناکرده قد علم کنیم بهر حال فردا که شد من رفتم خانه پدری که از پدر بخواهم با من به دادستانی بیاید راستش را بخواهید هیچ وقت در خود این را سراغ نداشتم که تنهایی جایی بروم بهتر گفته باشم اساسا دل اینجور کارها را نداشتم ، یادم می آید زمانی که دوازده ساله بودم مرا برای اولین بار شب تنها خواباندند از ترس در خودم شاشیدم ،من اینجوری بار آمدم

اما آن صبح ، همان صبح لعتتی که می خواستم با پدر روانه شوم ، دلم شور می زد از پایین التهاب داشتم ، آسمان داشت روی سرم می بارید من هم داشتم بدون اراده در خود ..... می.......یکباره پدر را دیدم نگاهی به حاجی کردم ، او هم بمن نگاه کرد فهمید که من در خودم ر....م ، دلش سوخت همراه من شد ماشین را روشن کرد من که دیگر نمی توانستم روشن شوم ،مامانم مرا برداشت و کنار پدرم نشاند، او بمن نگاهی کرد و گفت نترس خدا همراه ماست پسرم ! بعد من و حاجی راه افتادیم در میان راه زیر لب چیزهایی می گفت که بیشتر حالت دعا داشت ،چیز عجیبی برایم نبود ،پدرم اینجوری بود ،همیشه زیر لب ذکر می گفت من به این چیزها عادت داشتم و برایم خوش آیند بود در چنین لحظاتی خب انسان باید به کجا پناه برد به مشتی هوادار !؟
به افرادی نظیر بهروز خلیق ، کشتگر ، مهدی فتاپور به کی ؟
پدر ماشین را پارک کرد من برایم ممکن نبود که پارک شوم دلم نمی خواست بیرون شوم پدر دستم را گرفت و بیرون کشید ، خودش جلو افتاد من عقب از پشت یواشکی به جلو نگاه کردم ساختمان دهشتناکی روبرویم دهان باز گشوده بود ، من همینکه آنرا دیدم باز در خود ر...م . پدرم بروی خودش نیاورد اما مطمئنم استشمامش کرد
وارد ساختمان شدیم ، فردی که جلو ما آمد مسن بنظر می رسید ریش سپید و سیاهی داشت کمی عبوس و کمی هم لهجه داشت ،تا پدرم را دید خیلی سریع شناخت و گفت حاج نگهدار اینجا کجا و شما کجا ....
روبوسی و از این چیزها بین پدرم و آن دربان گذشت فهمیدیم که دوست قدیمی پدرمان است و آبدارچی دادستانی !
خیلی خوشحال شدیم که در دادستانی پارتی پیدا کرده ایم ، بعد از خوش و بش او به پدر گفت حاج آقا نگران فرخ نباش ، اینجا منتظر باش با خودم برش می گردانم ،نگرانی به خودت راه نده ، این را که من شنیدم قند توی دلم آب شد.
من و او براه افتادیم از این کریدور به آن کریدور از این پله به آن پله ،سر انجام به اطاقی رسیدیم ، آنجا پشت درب ایستادیم ، او بمن گفت همینجا منتظر باش خودش بدرون رفت دقایق سختی بود تنها پشت آن درب بی روح ،آن چند دقیقه جانم به لبم رسید باز در خود ریدم ،رنگم پریده بود هر کاری کردم که جلوی لرزیدن زانوهایم را بگیرم نشد که نشد ، درب دهان گشود و مرا در خود فرو برد ، متوجه شدم که در جلو میزش قرار گرفته ام سرم را از ترس بلند نکردم ،فضای سرد و عجیبی بود عجیب تر آنکه آنطرف میز یکی از افراد قدرتمند جمهوری اسلامی نشسته بود
حاج آقا موسوی بعد از یکی دو دقیقه که من آنجا پشت میز خشکم زده بود خطاب بمن گفت بفرمایید بنشینید آقای نگهدار
من هم آرام نشستم صندلی که رویش قرار گرفتم کمی جیر جیر می کرد نمی دانم چرا شاید مرا شناخته بود
دادستان رو بمن کرد و با لهجه بمن گفت نگران نباش ما در یک جبهه هستیم ، باید با هم بهتر بتوانیم گفتگو کنیم و از حال یدیگر بیشتر بدانیم ، در همین موقع کاغذی را جلو من روی میز پرت کرد و گفت خب آقای نگهدار حالا نشان بده که تا چه میزان بما اعتماد داری نام چند نفر روی این کاغذ نوشته شده است شما فقط یک دایره دور آن نامی که آن مقاله را نوشته بود بکش
خود کاری هم بمن داد نمی دانم چرا رنگش قرمز بود ،شاید خود کار دیگری در آنموقع نداشتند ، من سیاه را ترجیح می دادم ، البته چیزی نگفتم که چرا باید قرمز باشد .سیاه نباشد ، من هم با همان قرمز بر رویش کشیدم زیاد توجه نکردم آن اسم را بعدا فهمیدم که رضا بود آن روزها اینجوری بود بعدا ما می فهمیدیم چه گوهی خوردیم ،بعد از اینکه من رضا را قربانی کردم ،حاج آقا بمن گفت مرحبا فرخ
اینجوری شد که ما اینجوری شدیم و اینجوری شدن شد برنامه ما

هم خوابه

اقلیت حرف می زند اما چند پهلو

“مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه، چه رهبر”
دو کیلو متر دیگر از راه هنوز مانده ، بهتر است بگوییم از شب مانده دو دانگی !
تجمع اعتراضی در فرانکفورت را یا باید به فال نیک گرفت یا باید فاتحه اقلیت را پیش از آن دو دانگ بجا مانده، خواند و خواند و خواند
اطلاعیه و فراخوان اقلیت شامل چند بخش است ، هر بخشی بی قواره در کنار آن دیگر بخشها بگونه ای چیده شده است که
 دم را به تله ندهد ،اما این شدنی نیست وقتی پای حزب کمونیست کارگری در میان باشد
در این فراخوان اقلیت تلاش می کند که نشان دهد هنوز دارای همان یال و کوپال است وقتی در ابتدای فراخوان بگونه ای عنوان می کند که ظاهرا اقلیت بتنهایی فراخوانی داده است و تعدادی هم به این فراخوان پاسخ داده و در آن شرکت کرده اند ، ای کاش تمام ماجرا همان باشد که می گوید، اما کمی پایین تر اشاره می شود که اقلیت آنطور که می گوید تنها نیست با هم خوابه اش حزب کمونیست کارگری و شرکاء همراه است  ، شرکایی که در هر برنامه ای این اواخر یار غار اقلیت شده اند (البته بنا به ادبیات جدید اقلیت اتفاقی)
اقلیت حرف می زند اما چند پهلو و بریده  بریده ، اقلیت مشق اش را می نویسد اما یک خط در میان !
اقلیت وارد ایران تریبیونال می شود اما از در عقب، اقلیت گام بر می دارد اما یک بام و دو هوا !
اقلیت به جنگ دیو می رود اما با تیر کمان ( در اینجا تیر کمان همان حزب کمونیست کارگری است )
اقلیت شعار می دهد اما محدود ، اقلیت بجنگ شاه و رهبر میرود اما در پوست گردو
در یکی از همین بخش های بی قواره اقلیت می گوید "در کنار نمایندگان حزب کمونیست ایران و حزب کمونیست کارگری در فرانکفورت"
باز می گوید " این تجمع که به مناسبت ۲۲ بهمن برگزار شد، دو هدف عمده را دنبال می کرد "
و در ادامه این هیاهو جایگاه هم خوابه جدیدش را چنین توضیح می دهد " در وهله ی اول، اعتراض به هر نوع دیکتاتوری و استثماردر هر لباس و شکلی که از جمله شعارهایی که در این رابطه داده شد " پرسیدنی بسیار است اما بهمین اکتفا باید کرد  آن هر نوع دیکتاتوری شامل دیکتاتوری پرولتاریا هم می شود، وقتی با هر لباس و شکلی عنوان می شود ، یا اینکه یار غار اقلیت هم در مبارزه جهت لغو استثمار از همان جایگاهی که اقلیت حرکت می کند به این موضوع باور دارد یا اینکه این جریان با توجه به پراتیکی که تا کنون داشته است یار غار همین مناسباتی است که تولید کننده همان شعاری است که به سرنا کرده است
برای اینکه دوستان اقلیت  "به خواب رفته " را از این رویای انقلابات دو سوتی خارج کنم باید خاطر نشان کرد که اگر شما دوستان به تمام نشریات وابسته و غیر وابسته این جریان مراجعه کنید امکان ندارد سخنی در ارتباط با سیاهکل نوشته شده باشد خصوصا اینکه در ماه بهمن که ماه  سیاهکل است قرار داریم ، این یکی امر، دیگر اتفاقی نیست تمام جریانات بورژوایی دشمنان قسم خورده اندیشه و قهری هستند که سیاهکل بیان آن است ، سیاهکل پاسخ جنبش کمونیستی نوین ایران به تحقیر، استیصال ، بی عدالتی در کل پاسخ کارگران و زحمتکشان به همین مناسبات بهره کشی است ، این جریان و هر جریان دیگری که ادعای کمونیسم را در سر دارد ،نمی تواند اعتقاد به لغواستثمار در ایران داشته باشد اما به ارزش های بر آمده از سیاهکل بی باور و دشمن آن باشد ، میزان نزدیکی و دوری به همین ارزش های تولید شده در جنبش سیاهکل مشخصه مرز بین انقلاب و ضد انقلاب در ایران است
در پایان همین اطلاعیه اقلیت سنگ تمام می گذارد وقتی که خطاب به بدنه خود می گوید ( نگران نباشید یار غار ما آنطور که می گویند نیست و سیاهکلی شده است) "در این تجمع همچنین از حماسه ی سیاهکل و سازش ناپذیری، ایثار و فداکاری رفقای سیاهکل یاد شد "
مرسی و سپاسگذاریم که یاد شد ، بهتر بود قبل از اینکه این یاد صوری را بجا می آوردید جایگاه این حزب را مشخص می کردید

  فوریه ۲۰۱۴ 

  

مرضیه احمدی اسکوئی

 شاعرانه
مرضیه احمدی اسکوئی
نگاه کن!
تابش آفتاب،
        برقله های بلند برف آلود
و نقش سپیدارها،
       دربرکه های کوچک جنگل،
                        چه زیباست!
و پرواز باد،
       بر یونجه زارها،
و بوی نم ناک علف های کنار رودخانه
                      چه دل نشین!
نجوای آب،
         با سنگ ریزه های جویبار
و پچ پچ برگ های چنار،
درسکوت بیشه های دور،
باران پاییز، برجاده های خیس،
           رنگ گل آخراسفند،
                          دردشت های گرمسیری،
هرم کوهستان مس رنگ تابستان،
و عطرمرطوب بهار نارنج،
در فضای مه آلود نارنجستان.
و زیباست،
درخشش قاطعانه ی آخرین ستارگان صبحدم،
آن گاه که درسرمای ملایم سحر،
از دامنه ها، به سوی قله می روی.
اما آیا،
هیچ چیز زیباتر از پرواز گلوله ها،
از آتشین آشیان سلاح،
و نشست آن،
در سینه ی سیاه دشمن،
                        وجود دارد؟
------------------------------------------
افتخار


 من يک زنم
من از ويرانه های دور شرقم
زني که از آغاز با پای برهنه
عطش تند زمين را در پي قطره ای آب درنورديده است
زني که از آغاز با پای برهنه
همراه با گاو لاغراش در خرمن گاه
از طلوع تا غروب
      از شام تا بام، سنگيني رنج را لمس کرده است

من يک زن ام
از ايلات آواره ی دشت ها و کوه ها
زني که کودک اش را در کوه به دنيا مي آورد
و بزاش را در پهنه ی دشت از دست ميدهد
                                          و به عزا مي نشيند

من مادرم
من خواهرم
 من همسری صادقم
                  من يک زنم
زني از ده کوره های مرده ی جنوب
زني که از آغاز با پای برهنه
                  سراسر اين خاک تب کرده را
                                          درنورديده است
من از روستاهای کوچک شمالم
زني که از آغاز در شاليزارها و مزارع
تا نهايت توان گام زده است

من يک زنم
کارگری که دست ها ی اش
ماشين عظيم کارخانه را
                  به حرکت درمي آورد
هر روز توانايي اش را
دندانه های چرخ ريزريز مي کند
                              پيش چشمان اش
زني
که از عصاره ی جان اش
پروارتر مي شود لاشه ی خوانخوار
از تباهي خون اش
افزونتر مي شود سود سرمايه دار
زني که مرادف مفهوم اش
در هيچ جای فرهنگ ننگ آلود شما
                              وجود ندارد
دست های اش سفيد
قامت اش ظريف
که پوست اش لطيف
                              و گيسوان اش عطرآگين باشد
من يک زنم
با دست هايي که از تيغ تيز درد و رنج ها
                                          زخم ها دارد
زني که قامت اش از نهايت بي شرمي شما
در زير کار توان فرسا
آسان شکسته است
زني که در سينه اش
دلي آکنده از زخم های چرکين خشم است
زني که در چشمان اش
انعکاس گل رنگ گلوله های آزادی
                              موج مي زند

من يک زن ام
زني که مرادف مفهوم اش
در هيچ جای فرهنگ ننگ آلود شما
                              وجود ندارد

زني که پوست اش
آيينه ی آفتاب کوير است
      و گيسوان اش بوی دود مي دهد
تمام قامت من
      نقش رنج و
پيکرام تجسم کينه است
زني که دستان اش را کار
برای سلاح پروده است.

من زني آزاده ام
      زني که از آغاز
                  پابه پای رفيق و برادرام
دشت ها را درنورديده است
زني که پرورده است
                  بازوی نيرومند کارگر
                  دستان نيرومند برزگر
                                          من خود کارگر!
                                          من خود برزگر!

------------------------------------------
دختران کولی
سال 1351

     آتشگاه اهواز که این همه مشهور است و مسافرین اهواز قبل از هر چیزی به هم دیگر آن جا را سفارش می کنند، جائی است که سال هاست ثروت خلق ما در آن جا دود می شود و هوا را آلوده می سازد.  لوله های گاز را می گویم که گاز نفت را در چند متری ی زمین شعله ور می کند ...  به هر حال قصدم پرداختن به آن ها نیست، چون خودشان به حد کافی گویا هستند.  اما در چند کیلومتری ی آن جا سه چهره ی کریه از فقر انسانی دیده می شود: کولیها، کپرنشین ها، حلبی آبادی ها.  زندگی ی کولی ها دارای شکل پست تری نیز هست.  کولی آباد در واقع یک عشرت گاه است و برای مسافرینی که از شهرستان ها می آیند حکم غرفه ای از موزه ی مردم شناسی را دارد.  غرفه ای که در آن گروهی از انسان ها برای گذراندن زندگی ی خود عواطف و احساس های خود را به سودا گذاشته اند.


     صبح است که به کولی آباد می رویم.  آبادی، گوئی در خواب است.  از رفت و آمد خبری نیست.  ساعت ده صبح است.  حدس می زنیم که روز کولی آباد شب ها باشد و با دمیدن آفتاب، شبش آغاز می شود و چنین است چون آن ها تا صبح برای شب زنده داران خوش گذران شادی می آفرینند و روز ها می خوابند تا باز شب از نو شروع کنند.  از جلو چندین خانه می گذریم.  جلو یکی از آن ها جمعی را می بینیمکه گرد منقل بزرگی نشسته اند و چائی می خورند.  قیافه ها همه تکیده و ملول و خسته، جوانی های زود شکسته ...  باید هم چنین باشد.  مرد های شکم گنده و گردن کلفت که لباده ای پوشیده اند ( دشداشه که یک کیسه ی گشاد بلند است با دو آستین ) البته آن ها که جوان ترند، پیرها به لنگه کفشی دور انداخته شده از خانه ی یک فقیر می مانند.  آن سوتر به چند دختر خردسال می رسیم، نُه تا دوازده ساله، آن ها گیسوان بلند خود را حنا بسته اند و به دخترکان دیگر در حنا بستن موهایشان کمک می کنند.  رنگ سرخ زننده ی ماتیکی که شب پیش به لبشان مالیده اند، روی لب هایشان ماسیده است، پیراهن زری و برقی ی چروکیده شان را که شب هم با آن خوابیده اند هنوز به تن دارند و جوراب های قرمز رنگ شان را که روی شلوار پوشیده اند نیز به پا دارند.

     دلم به درد می آید، آیا این کودکان از همین سن و سال ...؟ رفیق همراهمان دردی را که در چهره ی من مچاله شده است، می بیند و توضیح می دهد که: می دونی این جا عشرت گاه به این معنی نیست که روابط جنسی هم وجود داشته باشد، روابطی وجود دارد اما فقط تا کمر...

     این توضیح درد مرا تسکین نمی دهد.  به هر رو، این کودکان، این شکوفه های پلاسیده زیر دست های هرزه... زیر دست هائی که اگر نیم نگاهی چپ به فرزندان، خواهران یا زنانشان انداخته شود خود را پاره می کنند.  نفرین بی شمار بر جامعه ی طبقاتی! همه چیز تا هنگامی در آن محترم است که انگ " مال من" بر آن خورده باشد و هر گونه بی حرمتی ی دیگر آزاد است.  زیباترین، پرهوش ترین و سالم ترین کودکان، چه بسا در این جا در گندنای فقر و ستم می پلاسند و نابود می شوند.  اما برای نگهداری ی کودکی ناقص الخلقه، دیوانه،علیل، میلیون ها تومان خرج میشود و برای معالجه اش زحمت ها کشیده می شود، چرا که او کودک " من" است ولی این دخترک که سرخی ی چندش آور ماتیک، روی غنچه ی نرم لب هایش ماسیده، هیچ مهم نیست اگر زیر انگشتانی هرزه، ذره ذره نشاط و سلامتی اش را به بهای اندک از دست بدهد.  چرا که آن که به او می گویند " کودک من" خود زندگی اش را در این راه نابود کرده است و این کودک خود محصول همان لحظات درد بار زندگی و جوانی ی به سودا گذاشته شده است.

     با این که این موقع روز وقت کار نیست ولی ما سر و وضع تمیزی داریم.  شهری های هالوئی هستیم که می شود تیغ مان زد و چه بهتر از این! ما هم در دل می اندیشیم، با این قیافه ی گول زنکی می تونیم بریم و لحظاتی با اون ها بنشینیم و از زندگی یشان سر در بیاوریم و چه بهتر از این!

     وقتی جلوی یکی از خانه ها می رسیم به دعوت یکی از آن ها پاسخ مثبت می دهیم و همه وارد اتاق دنگالی می شویم و یکسر به به سمت بالای اتاق می رویم و می نشینیم.  تشک های ابری ی بزرگی پشت مان گذاشته می شود، تشکر می کنیم.  برای آن ها این نوع برخورد ما شگفت انگیز است.  ما به خاطر پولی که به آن ها خواهیم داد باید خیلی پر توقع باشیم ولی نیستیم و آن ها تعجب می کنند.  ما چندین دختر هستیم با این همه به ما توجه کمتری می شود، تنها کسی که همه ی نگاه ها به سوی اوست، مردی است که همراه ماست.  ما همگی احساس می کنیم که او از موقعیت خود سخت ناراحت است ولی هیچ کاری از دستش ساخته نیست.

     اتاق چهار دیواری ی نسبتأ بزرگی است و از وسط، به سه تیر چوبی جدا می شود.  آن سوی تیرها زیرانداز هم ندارد.  چند پیرزن سر منقل نشسته اند و چندین کودک مفنگی و خاک آلوده و ژنده پوش کنارشان.  سه چهار مرد جوان با همان سر و وضعی که قبلأ گفتیم و دو سه پیر مرد و چند پسرک.  سازها یشان از قوطی ی خالی ی روغن موتور الوند درست شده، با چند سیمی که به آن بسته اند و شکمش را دریده اند- به عنوان کاسه- ضربی کوچک هم دارند که کاسه اش با مهارت به دست خودشان تراشیده شده و قطر دهنه اش بیست و پنج یا سی سانتی متر بیشتر نیست.  همین سازها ارکسترشان را تشکیل می دهد، تنها زن جوان آن جا بیست و چند ساله است، رنگ پریده و لاغر، اما بسیار زبرو زرنگ با موهای وز کرده و چشمان از کاسه بیرون زده، به محض رسیدن ما پشت پرده پیراهن زرق و برقی ی پرچینش را می پوشد و به اتاق وارد می شود و یکسر به سوی رفیق پسر می آید و پیش او می نشیند.

     من به موسیقی و رقص دست نخورده ی قومی و محلی علاقه ی فراوانی دارم، اصالت آن درد و رنج آن ها را در کنار پر صفا ترین و زیبا ترین جلوه های طبیعت یادآور می شود.  موسیقی و رقص کولی ها را شنیدن و دیدن آرزوی دیرینه ی من است و بس که ترانه های مزخرف، مضمون های تهوع آور شنیده ام با موسیقی قاطی پاتی ی عربی، هندی و فارسی، اینک فکر می کنم با این همه ملال، آرزوی دیرینه ای برایم بر آورده خواهد شد.

     پسرکی یازده دوازده ساله با سر و روی خاک آلود و مدت ها رنگ شستشو ندیده از در وارد می شود، از دهانه ی جیب گشاد شلوارش نصفه ی یک شیشه عرق بیرون آمده است و با ریتم راه رفتنش تکان تکان می خورد.  در گوشه ی لبش سیگار وینیستون دود می کند، ضرب کوچکی نیز از همان ها که گفتم زیر بغل دارد.  یکراست در صف اعضای ارکستر جای می گیرد.

     من بسیار شگفت زده ام ولی بمن توضیح می دهند: خودش پول در میاره، خودش هم خرج می کنه...
-         هیچ کس مانعش نمیشه، پدر و مادر یا کس و کارش؟
-         نه پدر و مادر چه کار دارن، وقتی بچه تونست پول در بیاره در کارهاش آزاده و کسی با او کار نداره.  می بینی که او خوب ضرب می زنه و پول در میاره...

زن جوان از جا برمی خیزد، مردهائی که دائی و پسرعمو و برادر او محسوب می شوند و همه لباده ی گشادی پوشیده اند با غرور به او نگاه می کنند.  صدای زن جوان به خاطر این که شب پیش مشتری ی زیاد داشته، گرفته.  به زودی می فهمم که تصور من در مورد رقص و آواز آن ها ذهنی بوده.  هیچ به خود نمی گفتم که آن کولی هائی که تو تصورش میکنی یک لحظه جائی بند نمی شدند.  طبیعت با گشاده دستی آن ها را پناه می داد، الهام شان از طبیعت بود و رقص و آواز همراه و هم پای آنان در راه پیمائی ها و کارها و زحمت های شان بود.  اما این کولی ها زاییده های جامعه ی سرمایه داری ی وابسته هستند.  این ها رقص و آوازشان به خاطر پولی است که بتوانند با آن زندگی ی شان را بگذرانند.  در میان این همه لجن سرمایه داری ی وابسته تو انتظار داری، آن ها پاک و دست نخورده باقی مانده باشند، آخر این چه انتظار ابلهانه ای است؟  به هر حال من قبلأ این حساب ها را نکرده بودم از این جهت دست بساز که زدند، ماتم برد.  مقدمه ی یکی از ترانه های آغاسی را می زنند و دخترک شروع می کند به جنباندن ماهرانه ی هر جایش که رسید.  نه نظمی، نه ریتمی و نه هیچی...  آهنگ عوض می شود اما رقص همان است که بود.  از او خیلی زود تشکر می کنیم اما آوازی هم برای مان می خواند، یکی از همان آواز های مبتذلی است که بارها در کوچه و بازار از بلندگوها و گرام ها شنیده ام.  از او باز هم تشکر می کنیم و می خواهیم که بنشیند.  آن گاه سر صحبت را از هر در می گشاییم، در حالی که پیرزن ها آن طرف اتاق هنوز دارند دختر بچه های کون پتی و تازه پا گرفته را می رقصانند و آهنگ اش را هم از دهان بی دندان خود در می آورند.

     هر دختری که در خانواده ی کولی ها به دنیا می آید همه به شادی می نشینند.  در ایران من نخستین جائی است که به این مسأله برمی خورم که برای تولد دختری این همه اشتیاق وجود دارد.  دلیل این امر پیداست.  او منبع درآمد خانواده ی خود خواهد بود اگر صدای خوبی هم داشته باشد دیگر موهبتی بی همتا به شمار میرود.  دختری که برای مان رقصیده، بیست وهفت تا سی ساله به نظر می رسد.  او شوهر نکرده بود.  در کولی آباد خانواده شکل گسترده دارد و ازدواج معمولأ درون فامیلی است و همه ی بستگان نزدیک توی یک خانه به سر می برند، دختری که بیرون از فامیل شوهر کند درآمدش باز هم متعلق به خانواده ی پدرش می باشد.  هم از این رو وقتی در فامیل شوهر مناسب با سن آن ها وجود نداشته باشد کمتر کسی مایل خواهد بود کا آن ها را به زنی بگیرد چون عملأ این کار برای شوهر هیچ عایدی نخواهد داشت مگر اینکه راضی شود به خانواده ی عروس بپیوندد و دراین در صورتی است که خودش نیز هنری داشته باشد.  چیز زیادی برای گفتن نیست، صحنه هائی که پیش می آیند نمی شود با کلمات تصویرشان کرد فقط باید آن ها را دید یا دست کم من نمی توانم آن ها را تصویر کنم.  آخر من درمانده گی ی زنانی را که جوانی و طنازی ی خود را از دست داده اند و جوانتر ها جای شان را گرفته اند و حسرت و درد ماسیده در لا به لای چروک چهره های پلاسیده ی آن ها را چه گونه می توانم تصویر کنم؟

     از آن جا دور می شویم و در چند ده متری ی آخرین کلبه به کپرنشین ها می رسیم.  خانه ها چهار دیواری یا دایره ای هستند.  سقف شان یا پوشیده از کهنه پاره و خنزر و پنزری است که بر روی هم سوار کرده اند یا از گل پوشیده شده اند، دیوارهاهم یک تیغه ی باریک از گل و خشت است.  شب پیش باران آمده و چون زمین پوشیده از خاک رس است، آب در آن نفوذ نکرده و هر قطره ای بر زمین افتاده روی قطرات دیگر انباشته شده است و اینک خانه ها درون آب قرار دارند.  آب کف اتاق ها را پوشانده، از این رو وسائل از کهنه پاره و لحاف و گلیم کهنه ای هم اگر دارند خیس شده و اینک برای خشک شدن جلوی آفتاب پهن شده اند.

     همه با محبت تمام از ما استقبال می کنند و هر یک اصرار دارند به کلبه ی آنان برویم.  سرانجام دعوت یکی را می پذیریم.  گلیم نمی که مال همسایه ی دیگری است برای مان می آورند و کف خیس اتاق پهن می کنند.  همگی روی آن می نشینیم.  پیرمرد مفلوکی که چشم هایش آخرین روز های بینائی ی شان را می گذرانند با ماست.  زن ها کم کم از هر گوشه به دیدار ما می شتابند.  با چه محبت و صفای دلپذیر و فراموش نشدنی...

     لحظاتی که از صحبت کردن مان می گذرد، زنی با یک سینی وارد می شود.  سینی جایزه ی " چای گلستان" است و درون آن سه لیوان رنگارنگ قرار دارد که هر یک جایزه ی برف و تاید و یا چیز دیگری از این قبیل هستند.  آن ها را با آب گل آلودی پر کرده است.  از ما پوزش می خواهد که تمام خانه ها را گشته و جز این سه لیوان چیزی پیدا نکرده و نتوانسته برای تک تک ما- که بیش بیش از هفت نفریم – یک لیوان آب بیاورد.  ما دلمان گرفته و همه غمگین هستیم.

     این همه محبت بی ریا و این شرمنده گی ی حزن انگیز همه مان را در خود غرق کرده است.  آبی که آن ها می خورند از راهی دور در درون تنگ های سفالی حمل می شود و گل آلود و بدطعم است اما این بهترین چیزی است که می توانند به وسیله ی آن از ما پذیرائی کنند.  این ها کپرنشینان شهر اهواز بودند که از شهر بیرون شان کرده اند تا زیبائی ی شهر حفظ شود و به علاوه فقر به چشم نخورد.  به آن ها گفته اند به زودی برای تان خانه خواهیم ساخت و یک روز به آن ها اعلام می کنند که مهلت شان سر آمده است و امروز کپرهای شان ویران خواهد شد.  آن ها با دل تنگی و ملال کپرهای نیمه ویرانی را که به آن خو گرفته اند ترک می کنند.  در برابر نگاه حسرت زده ی آنان کسی که عینک گنده ای به چشم زده و پشت ماشین بزرگی نشسته می آید و تمام کپرها را با ماشین بزرگش می بلعد.  همه ی این کار یک ساعت هم طول نمی کشد و آن ها همه با بقچه های بسته ی وسایل خود دسته جمعی راه می افتند.  با ماشین به آن گنده گی چه می توانند بکنند؟ راننده را نفرین می کنند که بی تفاوت به کار خود مشغول است و به شهرداری دشنام می گویند که به آن ها آگهی داده تا کپرها را تخلیه کنند.  ولی نفرین های شان در میان غرش موتور و چرخ های ماشین و گرد و خاک کپرهای ویران شان گم می شود.  در دشتی بیرون از اهواز مدتی هم چنان بی پناهگاه به سر می برند.  اما آفتاب و باران جان شان را به لب می آورد.  آن ها هر شب که می خوابند ایمان دارند که فردا شهرداری برای شان خانه خواهد ساخت.  مردها صبح که به دنبال کار به شهر می روند شب امیدوارند که مژده ی دریافت خانه را خواهند شنید، اما هنگامی که در می یابند هنوز از خانه خبری نیست خستگی در تن شان ته نشین می شود.  ناگزیر چهاردیواری بسیار موقتی بالا می آورند گرچه از زحمتی که می کشند ناراضی هستند و با خود فکر می کنند آخر برای دو سه روز که کسی این همه زحمت نمی کشد...  فوقش یک ماه دیگر خانه خواهیم داشت.  اما اینک نزدیک به دو سال است که درون همان خانه های موقتی به سر می برند.  باران می بارد، آب کف اتاق را فرو می پوشاند و چندین وجب بالا می آید.  دیوارها نازکند و تابستان ها زیر تابش بی امان خورشید هوای داخل اتاق چون جهنمی سوزان است.

     امید به صورت شبهی گنگ ومبهم در دلشان هنوز زنده است.  امید این که روزی در خانه های ساخته شده زندگی می کنند.  آخر هیچ کس در ازای خراب کردن کپرهای شان دیناری به آن ها نپرداخته است.  این که نمی شود پناهگاه کسی را از دستش بگیرند، بی این که ذره ای در غم آنان بوده باشند، ولی اینک چنین شده. " شهرداری" آن ها را از کپرهای شان بیرون نموده. " شهرداری" به آن ها بدقولی کرده است. شهرداری کیست یا چیست؟ یک موجود خیالی و بسیار قدرتمند که قادر است کپرها را ویران کند و آن ماشین گنده هم یکی از نوکران زیردست شهرداری است.  به هر رو نیروئی است که تصور مبارزه با آن را هم نمی شود کرد.

     راه افتادیم، سر راهمان لانه های تنگ انسانی را می دیدیم.  پیرمردها یا پیرزنی که کاری نداشت مچاله، خاک آلوده و درماندهو مریض مثل موجودی رها شده و وامانده می دیدی که درون لانه می لولد چهار دست و پا روی خاک راه می رود، سراپایش خاکستر و دوده آلوده، از خود می پرسیدی او چه گونه زنده است؟...  رفیقی که همراه مان بود و از دیدن این صحنه ها به شدت منقلب شده بود می گفت: مشکل می توان تصورش را کرد که یک بار توی این دنیا مهلت زندگی داشته باشی و آن هم به این شکل بگذرد و اسم آن را باز هم زندگی بگذاری!

     به حلبی آباد می آئیم، مصالح جائی را که اتاق شان نامیده می شود حلبی های به دور ریخته ی روغن نباتی و بیشتر از همه تایر و کاپوت و گلگیر و سپر زنگ زده و بی مصرف ماشین هاست.  گویا قبل از سکونت آنان این قسمت از دشت، زباله دانی ی این اشیاء بوده است.  و آن ها از خدا خواسته از هر چه که به دست شان آمده برای درست کردن پناهگاهی استفاده کرده اند.  مجسم می کنیم که در تابستان اهواز زیر تابش خورشید در این لانه های فلزی چه گونه می شود تاب آورد و به یاد می آوریم که معلوم است چه گونه...  بیهوده نیست که در تابستان هر روز در روزنامه، خبر مرگ کسانی را می خوانی که از شدت گرما مرده اند.

     همه مان ملول و دل تنگیم.  نمی شود در برابر این همه تیره روزی بی تفاوت ماند.  راه مان را بر می گردانیم، آخر برویم آن جا چه بکنیم.  از این که فکر کنند به تماشای شان آمده ایم دلمان می گیرد.  در کولی آباد و آواره گان کپرنشین می شد وضع مان را توجیه کنیم چون راه آتش گاه از آن جاست، اما در حلبی آباد که دور افتاده است، چنین توجیهی وجود ندارد.  کسی توضیح نمی خواهد که چرا آن جا نمی رویم.  برای همه مان دلیل اش روشن است.  از این رو به دیدار حلبی آباد از چندمتری ی آن جا اکتفاء می کنیم.  خانه های نوساخته به ردیف پشت لانه های حلبی آباد صف کشیده اند.  آن ها را به نام کپرنشین ها ساخته اند ولی به کارمندان فروخته اند.  کپرنشین ها و ساکنین حلبی آباد فقط تماشا می کنند و حسرت می خورند، همین!