وقتی که زرد کردم
برگی از تاریخ سازمان جاسوسی و اطلاعاتی اکثريت
بر گرفته از خاطرات فرخ نگهدار
بما زنگ زدند زنگ معمولی نبود کشششششش دار بود ، من آنجا نبودم که
بشنوم ،شرکای من بودند همان هایی که سر احمد غلامیان را زیر آب کردند تا ما قادر
شویم هر بلایی خواستیم بر سر سازمان بیاوریم، بگذریم ...
مهدی که من به ایشان خیلی ارادت دارم با بهروز خلیق که آن موقع زیر بلیط من بود بسراغم آمدند و گفتند از دادستانی تلفن کشششششش دار زده اند که باید او را بدهید و چیز های دیگر.......؟ ،بعد از شنیدن سرم گیج رفت، یکهو از زیرنا ف-بند کم است یکپارچه تمام امعاء و احشاء و هر چه در آنجا داشتیم و نداشتیم قلمبی ریخت ،بهروز که همیشه بمن ارادت داشته است آنرا پاک کرد و بصورت پف کرده اش مالید تا در آینده به برنامه ما مزینش کند که کرد.
اما برگردم به خود ماجرای تلفن کششش دار
ما رفتیم در جلسه کمیته مرکزی ، نشستیم و بر رسی کردیم و زیر کرسی باهاش ور رفتیم که باید چه بکنیم ، تا دم دمای صبح بوقت کله پاچه فروش سر گذر، هی گپ زدیم و گپ زدیم این ور آن ورش کردیم هر چه کردیم کار زیادی نکردیم کمی حوصله ام سر رفته بود و کمی هم عصبی شده بودم ، زدم توی سر فتاپور الدنگ که داشت دست توی دماغش می کرد حالم بهم خورده بود آخر قرارمان این بود که برویم کله پاچه بخوریم با آنچه او داشت از آنجا استخراج می کرد که نمی شد رفت و کله زد.
سر انجام همه به نتیجه واحد رسیدیم قرار گذاشتیم که سر رضا غبرایی را به باد دهیم ، خلاصه کنم فردای آنروز ما قید همه چیز را زدیم حتی سیصد و چهار صد هزار هوادار سازمان را که دلشان را به ما خوش کرده بودند ، آخر نمی شد آنموقع مقابل خمینی ما حرفی بزنیم ،یا خدای ناکرده قد علم کنیم بهر حال فردا که شد من رفتم خانه پدری که از پدر بخواهم با من به دادستانی بیاید راستش را بخواهید هیچ وقت در خود این را سراغ نداشتم که تنهایی جایی بروم بهتر گفته باشم اساسا دل اینجور کارها را نداشتم ، یادم می آید زمانی که دوازده ساله بودم مرا برای اولین بار شب تنها خواباندند از ترس در خودم شاشیدم ،من اینجوری بار آمدم
مهدی که من به ایشان خیلی ارادت دارم با بهروز خلیق که آن موقع زیر بلیط من بود بسراغم آمدند و گفتند از دادستانی تلفن کشششششش دار زده اند که باید او را بدهید و چیز های دیگر.......؟ ،بعد از شنیدن سرم گیج رفت، یکهو از زیرنا ف-بند کم است یکپارچه تمام امعاء و احشاء و هر چه در آنجا داشتیم و نداشتیم قلمبی ریخت ،بهروز که همیشه بمن ارادت داشته است آنرا پاک کرد و بصورت پف کرده اش مالید تا در آینده به برنامه ما مزینش کند که کرد.
اما برگردم به خود ماجرای تلفن کششش دار
ما رفتیم در جلسه کمیته مرکزی ، نشستیم و بر رسی کردیم و زیر کرسی باهاش ور رفتیم که باید چه بکنیم ، تا دم دمای صبح بوقت کله پاچه فروش سر گذر، هی گپ زدیم و گپ زدیم این ور آن ورش کردیم هر چه کردیم کار زیادی نکردیم کمی حوصله ام سر رفته بود و کمی هم عصبی شده بودم ، زدم توی سر فتاپور الدنگ که داشت دست توی دماغش می کرد حالم بهم خورده بود آخر قرارمان این بود که برویم کله پاچه بخوریم با آنچه او داشت از آنجا استخراج می کرد که نمی شد رفت و کله زد.
سر انجام همه به نتیجه واحد رسیدیم قرار گذاشتیم که سر رضا غبرایی را به باد دهیم ، خلاصه کنم فردای آنروز ما قید همه چیز را زدیم حتی سیصد و چهار صد هزار هوادار سازمان را که دلشان را به ما خوش کرده بودند ، آخر نمی شد آنموقع مقابل خمینی ما حرفی بزنیم ،یا خدای ناکرده قد علم کنیم بهر حال فردا که شد من رفتم خانه پدری که از پدر بخواهم با من به دادستانی بیاید راستش را بخواهید هیچ وقت در خود این را سراغ نداشتم که تنهایی جایی بروم بهتر گفته باشم اساسا دل اینجور کارها را نداشتم ، یادم می آید زمانی که دوازده ساله بودم مرا برای اولین بار شب تنها خواباندند از ترس در خودم شاشیدم ،من اینجوری بار آمدم
اما آن صبح ، همان صبح لعتتی که می خواستم با پدر روانه شوم ، دلم شور
می زد از پایین التهاب داشتم ، آسمان داشت روی سرم می بارید من هم داشتم بدون
اراده در خود ..... می.......یکباره پدر را دیدم نگاهی به حاجی کردم ، او هم بمن
نگاه کرد فهمید که من در خودم ر....م ، دلش سوخت همراه من شد ماشین را روشن کرد من
که دیگر نمی توانستم روشن شوم ،مامانم مرا برداشت و کنار پدرم نشاند، او بمن نگاهی
کرد و گفت نترس خدا همراه ماست پسرم ! بعد من و حاجی راه افتادیم در میان راه زیر
لب چیزهایی می گفت که بیشتر حالت دعا داشت ،چیز عجیبی برایم نبود ،پدرم اینجوری
بود ،همیشه زیر لب ذکر می گفت من به این چیزها عادت داشتم و برایم خوش آیند بود در
چنین لحظاتی خب انسان باید به کجا پناه برد به مشتی هوادار !؟
به افرادی نظیر بهروز خلیق ، کشتگر ، مهدی فتاپور به کی ؟
پدر ماشین را پارک کرد من برایم ممکن نبود که پارک شوم دلم نمی خواست بیرون شوم پدر دستم را گرفت و بیرون کشید ، خودش جلو افتاد من عقب از پشت یواشکی به جلو نگاه کردم ساختمان دهشتناکی روبرویم دهان باز گشوده بود ، من همینکه آنرا دیدم باز در خود ر...م . پدرم بروی خودش نیاورد اما مطمئنم استشمامش کرد
وارد ساختمان شدیم ، فردی که جلو ما آمد مسن بنظر می رسید ریش سپید و سیاهی داشت کمی عبوس و کمی هم لهجه داشت ،تا پدرم را دید خیلی سریع شناخت و گفت حاج نگهدار اینجا کجا و شما کجا ....
روبوسی و از این چیزها بین پدرم و آن دربان گذشت فهمیدیم که دوست قدیمی پدرمان است و آبدارچی دادستانی !
خیلی خوشحال شدیم که در دادستانی پارتی پیدا کرده ایم ، بعد از خوش و بش او به پدر گفت حاج آقا نگران فرخ نباش ، اینجا منتظر باش با خودم برش می گردانم ،نگرانی به خودت راه نده ، این را که من شنیدم قند توی دلم آب شد.
من و او براه افتادیم از این کریدور به آن کریدور از این پله به آن پله ،سر انجام به اطاقی رسیدیم ، آنجا پشت درب ایستادیم ، او بمن گفت همینجا منتظر باش خودش بدرون رفت دقایق سختی بود تنها پشت آن درب بی روح ،آن چند دقیقه جانم به لبم رسید باز در خود ریدم ،رنگم پریده بود هر کاری کردم که جلوی لرزیدن زانوهایم را بگیرم نشد که نشد ، درب دهان گشود و مرا در خود فرو برد ، متوجه شدم که در جلو میزش قرار گرفته ام سرم را از ترس بلند نکردم ،فضای سرد و عجیبی بود عجیب تر آنکه آنطرف میز یکی از افراد قدرتمند جمهوری اسلامی نشسته بود
حاج آقا موسوی بعد از یکی دو دقیقه که من آنجا پشت میز خشکم زده بود خطاب بمن گفت بفرمایید بنشینید آقای نگهدار
من هم آرام نشستم صندلی که رویش قرار گرفتم کمی جیر جیر می کرد نمی دانم چرا شاید مرا شناخته بود
دادستان رو بمن کرد و با لهجه بمن گفت نگران نباش ما در یک جبهه هستیم ، باید با هم بهتر بتوانیم گفتگو کنیم و از حال یدیگر بیشتر بدانیم ، در همین موقع کاغذی را جلو من روی میز پرت کرد و گفت خب آقای نگهدار حالا نشان بده که تا چه میزان بما اعتماد داری نام چند نفر روی این کاغذ نوشته شده است شما فقط یک دایره دور آن نامی که آن مقاله را نوشته بود بکش
خود کاری هم بمن داد نمی دانم چرا رنگش قرمز بود ،شاید خود کار دیگری در آنموقع نداشتند ، من سیاه را ترجیح می دادم ، البته چیزی نگفتم که چرا باید قرمز باشد .سیاه نباشد ، من هم با همان قرمز بر رویش کشیدم زیاد توجه نکردم آن اسم را بعدا فهمیدم که رضا بود آن روزها اینجوری بود بعدا ما می فهمیدیم چه گوهی خوردیم ،بعد از اینکه من رضا را قربانی کردم ،حاج آقا بمن گفت مرحبا فرخ
اینجوری شد که ما اینجوری شدیم و اینجوری شدن شد برنامه ما
به افرادی نظیر بهروز خلیق ، کشتگر ، مهدی فتاپور به کی ؟
پدر ماشین را پارک کرد من برایم ممکن نبود که پارک شوم دلم نمی خواست بیرون شوم پدر دستم را گرفت و بیرون کشید ، خودش جلو افتاد من عقب از پشت یواشکی به جلو نگاه کردم ساختمان دهشتناکی روبرویم دهان باز گشوده بود ، من همینکه آنرا دیدم باز در خود ر...م . پدرم بروی خودش نیاورد اما مطمئنم استشمامش کرد
وارد ساختمان شدیم ، فردی که جلو ما آمد مسن بنظر می رسید ریش سپید و سیاهی داشت کمی عبوس و کمی هم لهجه داشت ،تا پدرم را دید خیلی سریع شناخت و گفت حاج نگهدار اینجا کجا و شما کجا ....
روبوسی و از این چیزها بین پدرم و آن دربان گذشت فهمیدیم که دوست قدیمی پدرمان است و آبدارچی دادستانی !
خیلی خوشحال شدیم که در دادستانی پارتی پیدا کرده ایم ، بعد از خوش و بش او به پدر گفت حاج آقا نگران فرخ نباش ، اینجا منتظر باش با خودم برش می گردانم ،نگرانی به خودت راه نده ، این را که من شنیدم قند توی دلم آب شد.
من و او براه افتادیم از این کریدور به آن کریدور از این پله به آن پله ،سر انجام به اطاقی رسیدیم ، آنجا پشت درب ایستادیم ، او بمن گفت همینجا منتظر باش خودش بدرون رفت دقایق سختی بود تنها پشت آن درب بی روح ،آن چند دقیقه جانم به لبم رسید باز در خود ریدم ،رنگم پریده بود هر کاری کردم که جلوی لرزیدن زانوهایم را بگیرم نشد که نشد ، درب دهان گشود و مرا در خود فرو برد ، متوجه شدم که در جلو میزش قرار گرفته ام سرم را از ترس بلند نکردم ،فضای سرد و عجیبی بود عجیب تر آنکه آنطرف میز یکی از افراد قدرتمند جمهوری اسلامی نشسته بود
حاج آقا موسوی بعد از یکی دو دقیقه که من آنجا پشت میز خشکم زده بود خطاب بمن گفت بفرمایید بنشینید آقای نگهدار
من هم آرام نشستم صندلی که رویش قرار گرفتم کمی جیر جیر می کرد نمی دانم چرا شاید مرا شناخته بود
دادستان رو بمن کرد و با لهجه بمن گفت نگران نباش ما در یک جبهه هستیم ، باید با هم بهتر بتوانیم گفتگو کنیم و از حال یدیگر بیشتر بدانیم ، در همین موقع کاغذی را جلو من روی میز پرت کرد و گفت خب آقای نگهدار حالا نشان بده که تا چه میزان بما اعتماد داری نام چند نفر روی این کاغذ نوشته شده است شما فقط یک دایره دور آن نامی که آن مقاله را نوشته بود بکش
خود کاری هم بمن داد نمی دانم چرا رنگش قرمز بود ،شاید خود کار دیگری در آنموقع نداشتند ، من سیاه را ترجیح می دادم ، البته چیزی نگفتم که چرا باید قرمز باشد .سیاه نباشد ، من هم با همان قرمز بر رویش کشیدم زیاد توجه نکردم آن اسم را بعدا فهمیدم که رضا بود آن روزها اینجوری بود بعدا ما می فهمیدیم چه گوهی خوردیم ،بعد از اینکه من رضا را قربانی کردم ،حاج آقا بمن گفت مرحبا فرخ
اینجوری شد که ما اینجوری شدیم و اینجوری شدن شد برنامه ما


