این داستان با کمی تغییرات بروز شده
است
بازی علی دو لک
یک روز ملاهای شهر دیدند که ضرورتی
وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد( خصوصا نمایش چند تار موی زنان در استادیوم های
ورزشی) ، جارچیها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند (یواشکی )
که میتوانند هر کاری دلشان میخواهد بکنند …حتی شاشیدن به امام زاده ها!
شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک(علی دو لک) بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف میرفتند و اوقات خود را با باری الک دولک میگذراندند.( اینجوری اینرنت بازی نمی کردند)
و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی( یعنی تخم و ترکه همان کافی که در مهدیه مردم را سگ و گربه خطاب می کرد) وضع شده بودند، کسی "دلیلی!" برای گلایه و شکایت نداشت۰ و اهالی" مشکلی" هم برای سازگاری با این قوانین الهی نداشتند.
سال ها گذشت. یک روز بنا به وضع انفجاری، ملاها ی قد و نیم قد که کاملا فربه شده بودند دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچیها را روانة کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که میتوانند هر کاری دلشان میخواهد بکنند.( البته یواشکی )
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:”آهای مردم! آهای … ! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.”
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند.
جارچی ها دوباره اعلام کردند: “میفهمید! شما حالا" آزاد" هستید که هر کاری حتی در حد چند تار موی دلتان میخواهد، بکنید.”
اهالی جواب دادند: “خب! ما داریم الک دولک بازی میکنیم.”
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام میدادند و حالا دوباره میتوانستند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه داند؛ بدون لحظهای درنگ.
جارچی ها که دیدند تلاش شان بینتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: ”کاری ندارد! الک دولک را ممنوع میکنیم.”
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همة امرای شهر را کشتند و بیدرنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند.
شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک(علی دو لک) بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف میرفتند و اوقات خود را با باری الک دولک میگذراندند.( اینجوری اینرنت بازی نمی کردند)
و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی( یعنی تخم و ترکه همان کافی که در مهدیه مردم را سگ و گربه خطاب می کرد) وضع شده بودند، کسی "دلیلی!" برای گلایه و شکایت نداشت۰ و اهالی" مشکلی" هم برای سازگاری با این قوانین الهی نداشتند.
سال ها گذشت. یک روز بنا به وضع انفجاری، ملاها ی قد و نیم قد که کاملا فربه شده بودند دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچیها را روانة کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که میتوانند هر کاری دلشان میخواهد بکنند.( البته یواشکی )
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:”آهای مردم! آهای … ! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.”
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند.
جارچی ها دوباره اعلام کردند: “میفهمید! شما حالا" آزاد" هستید که هر کاری حتی در حد چند تار موی دلتان میخواهد، بکنید.”
اهالی جواب دادند: “خب! ما داریم الک دولک بازی میکنیم.”
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام میدادند و حالا دوباره میتوانستند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه داند؛ بدون لحظهای درنگ.
جارچی ها که دیدند تلاش شان بینتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: ”کاری ندارد! الک دولک را ممنوع میکنیم.”
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همة امرای شهر را کشتند و بیدرنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند.

No comments:
Post a Comment
Note: only a member of this blog may post a comment.