پهلوان پنبه ای بنام حمید

پهلوان پنبه ای بنام حمید


کودکی بیش نبودم شنیدم پهلوانی قرار بود در نزدیک محله ما به زور آزمایی بپردازد 
دل توی دل همه  بچه های محل نمانده بود ، اولین بار بود که ما می توانستیم از نزدیک پهلوانی را ببینیم،تا قبل از آمدن این پهلوان بما در دبستان یاد داده بودند که شاه پهلوان است و خیلی زورمند ، گفته بودند خیلی بزرگ است ، می تواند فاصله عظیم دو دره و کوه را بسادگی بپرد، هر کاری را که بقیه قادر به انجامش نیستند او قادر است انجام دهد ، حالا قرار بود که ما بچه ها پهلوان دیگری را ببینیم که او هم زورمند است ، گفته بودند  هر چیزی دم دستش برسد با یک ضربت درهم می شکند، این را آویزه گوشم کردم و به  رزم گاه رفتم ، دور تا دور این رزم گاه ای که قرار بود حمید در وسط آن قرار گیرد و آن کند که پیش از او کس نکرده بود اهل محله جمع شده بودند
همه چیز آماده بود 
پهلوان بمیدان پای نهاد ، قلب ها در اطراف او با شدت می تپید ، همه چیز دلالت بر این داشت که واقعه ای بزرگ در حال شکل گیری است 

در پنجاه متری این میدان قبرستانی قرار داشت ، حتی مرده های این قبرستان هم از این اتفاق بزرگ مطلع شده بودند 

پهلوان بی خیال هیاهو ، سخنان نامفهومی سر میداد و خط و نشان می کشید ، همه بوجد آمده بودند 
 
  در مرکز این دایره پهلوان جستی به این  ور و آن ور زد و دور خودش همانند تکه شهابی چرخید ، غباری به هوا کرد و در وسط دایره  فرود آمد  ، با زبان الکن چیزهایی سر داد، بی شباهت به  رجز خوانی
در میدان جنگ  ، میله دوار از جنس آهن را با دستان خود به هوا چرخاند و باز هم با همان زبان، اشاراتی به جمعیت کرد و با سختی به درون آن حلقه آهنی خزید، اته پته ای بر زبان راند و از دو سوی کتف هایش به آن فشار آورد تا آنرا بمانند کاغذی پاره کند ، آنقدر فشار آورد كه بادی از پشت او برخاست که با صدای مهیبی همراه شد،پهلوان دید که این حلقه آز آن حلقه ها نیست که بدون سرو صدا پاره شود ، خود را از آن حلقه خارج ساخت و به گوشه ای از دایره خزید، شانس با او همراهی کرد ،  بچه آهویی زیبا گریزان پا ،راه گم کرده به درون جمعیت دوید ، چون کمانی رها شده از کنار پهلوان در حال عبور بود ، پهلوان که از حلقه آهنی دل خونی داشت مشتش را چرخاند و بر فرق سر آهوی بدبخت کوبید ،آن حیوان بد بخت در دم سقت شد و پهلوان دوباره به مرکز دایره پرید و بادش را فراموش کرد و مشتش را به نشان پیروزی به هوا چرخاند باز با همان زبان الکن صدایی شبیه شیون سر داد
از قضا صاحب  بچه آهو در آن حوالی بود ، خبر کشته شدن بچه آهو به او رسید ، دوان دوان خود را به محل واقعه رساند ، پهلوان را همانند پر کاهی به آسمان بالای سر خود برد و از آنجا بر زمین ، کنار جسد بی جان بچه آهو کوبید ، از آن روز ما فهمیدیم که پهلوان واقعی کیست و چگونه می شود پهلوان شد
 سخنرانی حمید تقوایی در مونترال مرا یاد آن پهوان انداخت

خلاصه سخنرانی حمید

 نقل به معنی
  ما حزب کمونیست کارگری هستیم ، چون دوست داریم اینجوری مطرح بشیم، چون قبل از ما هیچ کسی و هیچ جریانی نماینده کمونیسم کارگری نبود چون نبود پس ما هستیم حالا که هستیم پس اگر جنگی بشود ما سر تفنگ هامون و می چرخانیم به این سوی و قدرت رو از مذهبیون که فعلا سیاسی شده اند(اسلام سیاسی)می گیریم ،البته عربستان نماینده اسلام سیاسی نیست برای همین هم در مسئله حمله عراق به کویت ما فراموش کردیم عنوان کنیم تز بلشویکی را و گفتیم مسئله عراق و کویت را باید به شورای خلیج حواله کرد ،چون آن موقع در عراق بودیم و تفنگ هایمان دست کومله بود ،ما آن موقع اینجوری ارزیابی می کردیم چون دلمان می خواست،تمامش تقصیر این چپ های سنتی است ، که ما را چون مدرن هستیم درک نمی کنند بما می گویند فمنیست شده اید ،خب معلوم است که ما فمنیست شده ایم ، فمنیست ها توی خیابان می آیند کارگران بلد نیستند توی خیابان بیایند ،همش توی این کارخانها پرسه می زنند،باید مبارزه اشان را فراموش کنند بقول آقای صابر وارد جنبش سینه لرزان شوند،و پرچمش را بر افراشته کنند ،اینجوری امپریالیسم مهربان می شود و خصلتش را از دست می دهد ،همانطور که اخوان المسلمین ،دیگر علاقه ندارد مبلغ اسلام سیاسی شود ،مهربان شده است درست شبیه نواب صفوی و عربستان ،ما با این بخشها می توانیم کمونیسم کارگری را سر پا نگه داریم ،چون با ایکس مسلم امروز قادریم فرمان انقلاب را صادر کنیم نه با این کارگرهای شپشو ،این را چپ سنتی باید یاد بگیرد، مشکل همین چپ سنتی است که حاضر نیست قبول کند بمباران افغانستان و لیبی یک انقلاب تمام عیار بود ما حزب کمونیست کارگری مراحل ،تاریخ این چیز هارا قبول نداریم ، طوری سر و هم بندی می کنیم که چیزی برای هیچ جامعه ای باقی نگذاریم ، لیبی را ببینید از برکت انقلاب چه شده است ،ما سر تفنگ هایمان را بر می گردانیم و امپریالیسم و ارتجاع خودی از اکس مسلم ما می ترسد و در میرود درست مثل همان پهلوان پنبه



No comments:

Post a Comment

Note: only a member of this blog may post a comment.